با قلب بشر مونس و دمساز حسین است
در خلـوت دل محـرم و همــراز حسین است
گـر خلق تـو را از در خـود جملـه بـراننــد
آنکس که پناهت بدهد باز حسین است
از مـــردم دنیـــــــــا نطلـــب حــــاجــــت خـــود را
درخواست از او کن که سبب ساز حسین است

و حسين ( ع) چون برزمين فتاد،
چشمه عشق افلاكى،از خاك جوشيده و زمين و زمان درهم پيچيد.
زمان برمدار عاشورا و زمين برگرد كربلا، به طواف آمد
و از آن روز هر لحظه عاشورا شد و هر جا كربلا .
نام حسين در همه عالم پيچيد
امروز چون بيرق عزاى حسين ( ع) برافراشته مىشود،
عالم در مصيبت سنگين او به سوگ مىنشيند .
این پرنده ي كوچك در حين پرواز دچار سقوط و جراحت میشود

جفت این پرنده برای پرستاري و اميد به بهبودي او آذوقه میاورد

اما وقتی دوباره بسوی او بازگشت، پرنده جان داده بود

او سعی میکند جفت بيجان خود را حركت داده و با خود ببرد اما نمیتواند

پرنده ي درمانده وقتی متوجه شد که ديگر او مرده است بلند گریست!

و بر بالینش ایستاد و با نگاهي حسرت بار و ناباورانه او را نگریست!

براستي واژه ي عشق و دلبستگي را چگونه مي توان معنا نمود ؟
بنظر شما آیا عشق تنها در تصرف انسان است
يا ديگر مخلوقات هم از آن سهمي دارند ؟
وقتی تو نیستی
نه هستهای ما چونانکه بایدند
نه باید ها.....
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است لبخد های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونانکه بایدند
نه بایدها....
هر روز بی تو روز مباداست!

همش تقدیره،
همش از پیش تعیین شده است،
یکی گفته میشه تقدیر رو تغییر داد،
هر چی قراره بشه همون میشه،
دعای من هم فایده ای نداره،
واسطه ها، شفیع ها کاری نمیکنن !!!
خدایا رضا برضیک و تسلیما بامرک
هر کاری میخوای بکن !!!
من تسلیمم !!!

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی
جزانتظار آمدنت ...
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...
شش حرف و چهار نقطه !
کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !
تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره
که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!
تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ،
شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛
هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !
براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد
و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد
تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد...
و قبل از همه ی اینها متنفرم
از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

باران...
کدامین دلتنگی عاقبت بغضت را شکست؟...
دلمان کنار اشکهایت نشسته
کنار این قاب فلزی پنجره که گریستنت را قاب کرده بر دیوار اتاق...
چشمان خیس و درشتت چونان کودکی حق به جانب
از اعماق آسمان نگاه می کند...
حق داری باران...
چه ساده دلت را می شکنند...
باران، بلندبگو...
آسمان فرداها ابریست؟...
آسمان بودنمان بارانیست؟...
آه باران...با تو سخن می گویم...
ویرانم کن...که هوایت بوی ویرانی می دهد و زمینت بی تابی می کند...
ببار باران بر سر و صورتمان،
ببار و ببر این سیاهی های صد رنگ روزگار را...
وای باران باران...بر طاقچه که می کوبی دلم آتش می گیرد...
این خودسوزی از کدامین مصیبت است
؟عشق است؟
دلتنگیست؟
در هر قطره ات ستاره ای می درخشد...
وای باران...چه ستارگانی را بر زمین می کوبی...
و هر ستاره میل خودکشی دارد...
باران...نشانی کدامین راه را گم کرده ایم؟...
آه باران...از مقصد تو می پرسم،
از کدامین سرزمین می آیی که اینچنین ترا دل نازک بار آورده اند؟...
که ترا اینچنین به گریه انداخته اند...
ما سالهاست بر همین خاک نفس می کشیم
و اشک هایمان گاه گاهی قطره قطره...نم نم...می بارد...
با این همه درد...با این همه تنهایی...
باران... کدامین حادثه ترا به اینچنین گریه ای وا می دارد...
این چنین رگباری...؟
وای باران،
باران...با کدامین حس تنهایی به سخن نشسته ای...
بالهای پروازت بر سر و رویمان کشیده می شود...
و ما هنوز سخت ترین زنجیر ها و حلقه ها پای بندمان است...

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید
دست افشان...پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
میروم بار دگر مستم کند
بیسر و بیپا و بیدستم کند
میروم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمام خویش را
با همهی لحن خوش آواییم
در به در کوچهی تنهاییم
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمهی تو از همه پر شورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایهی ما میشدی
مایهی آسایهی ما میشدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینهی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامهی جان من است
نامهی تو خط امان من است
ای نگهت خاست گه آفتاب
در من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعدهی دیدار ما
دل مستمندم ای جان، به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطهی عطفی به اوج آیینم
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانهی پیغمبران را
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که ار آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید


((دکتر علی شریعتی))
بازگرد, بازگرد و مرا ببين از دست رفته؛ بازگرد و شکستنم را ببين؛
بازگرد و رسوايي شقايق محبوبت را ببين؛
ببين که چگونه اشک غرور چشمانش را در هم شکسته,
همان غروری که در اوج ناباوريها کمرت را شکست؛
همان غروری که اجازه نداد حتی کلمه ی «خداحافظ» پايان همه چيزمان باشد.
همان غروری که حسرت نگاه را بر چشمانت مهر کرد.
بازگرد و شبگرد قديمی کوچه پس کوچه های عشق نابود شده ات را
در قعر ظلمات بجوی.
بازگرد و بر سرخی گونه هايش حرارت خورشيد بی کسی را احساس کن.
بازگرد و مصلوب بودنش را ببين
و به ياد آر که چگونه قلبت را به صليب کشيد.
بازگرد وببين که ماه هم مهتابش را از او دريغ کرد .
بازگرد و ببين که چگونه بسان سايه اش تيره آدمکی بر سه کنج ديوار شده.
بازگرد و ببين که چگونه اندوه بر بالينش نشسته و دست نوازش بر سرش ميکشد.
بازگرد که خورشيد در نبودت ديوانه وار به قصد جان شقايقت می تابد.
بازگرد که شلاق اشعه هايش روحم را ويران کرد.
بازگرد که هنوز عکست را در چهارچوب قاب به اسارت نکشيده ام.
بازگرد که اگر برگردی در توبه گاهت به اعتراف خواهم نشست.

ولی دانم ...
همه گریان و نالانند پس از مرگم همه بر سینه کوبانند پس از مرگم برادر ، خواهر و مادر ، پدر آه میکشد هردم عزیزم رفت از دستم ، آه شکستم که روح من مینگرد این حال و اوضاع را چه حالی و چه اوضاعی قمر در عقرب است امروز روز مرگ ، نه روز وصل می باشد ؟ برای چه هراسانید ؟ چرا نالان و گریانید ؟ مرا از مرگ مترسانید ! ...
کجایم می برند امروز ؟
به درگاه خدای کبریایی
خدای عشق ، خدای مهربانی
خدای هستی بخش جانها
خداوند زمین و آسمان ها
خداوند همه کون مکانها
مرا از او مترسانید
بخندید و بخندانید
که روز وصل نزدیک می باشد
مگر مادر نمی گفتی خدای ما خدای مهربانیهاست ؟
الان که دارم اینا رو مینویسم
یه غم سنگین تو دستامه که نمی تونه جملات و سر هم کنه اما ....
هر کاری می کنم باورم نمی شه ... باورم نمیشه که دیگه نمی بینمش
آره همه می دونن ما خیلی تو سرو کله هم می زدیم
به هر دلیلی که پیدا می کردیم به هم میپریدیم اما این دلیل نمیشه که بره !
این دلیل نمیشه هر چی غمه تو دل من بکوبونه و تنها بره
خیلی دلم تنگ شده . ..
آره دلم تنگ شده بهم گیر بده
دلم تنگ شده سر به سرم بذاره
دلم تنگ شده . . .

دیشب ازپشت تیره ترین تنهایی
همراز با تاریکی ، راه در خیالت کردم
در تنهایی بی پایانم برای با تو بودن
لحظه هارادر خود فدایت کردم
دستی از شب رسیدحلقه برگلویم زد
من بازهم تنها ، با تمام وجود صدایت کردم
سدی ازفاصله پشت اقیانوس هم بین ما بود
تو نبودی اما من تا عمق ارزوهانگاهت کردم
کاش غرورت کاخی از خنجر نبود!
تورفتی ومن خرده های غرورم را توشه راهت کردم
روی سجاده اشک هایم تا دل ماه دعایت کردم
هیچ گاه مثل من تنها نخواهی بود
چون که من بودن هایم را فدایت کردم

آدمک, آخر دنیاست, بخند
آدمک, مرگ همین جاست, بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست, بخند
آدمک, خر نشوی گریه کنی
کل دنیا گر سراب است, بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست, بخند


شب در کارنامه سیاه زندگانیش چه دارد
که اینهمه ستاره از آن اوست
در آخرين لحظه ي ديدار به چشمانت نگاه کردم
و گفتم بدان آسمان قلبم با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي که توان را از من مي ربود بر لبانت زينت بست .
و به آرامي از من فاصله گرفتي بي هيچ کلامي .
من خاموش به تو نگاه مي کردم و در دل با خود مي گفتم :
اي کاش اين قامت نحيف لحظه اي ، فقط لحظه اي مي انديشيد
که آسمان بهاري يعني ابر ، باران رعد و برق و طوفان ناگهاني .
و اين جمله ، جمله اي بود بدتر ازهر خواهش براي ماندن
و تمنايي بود براي با او بودن ...

تنهائیم زجمع شما باصفا تر است
آیینه ام زسنگ شما پر بهاتر است
این کس که اعتنا به سکوتش نمی کنید
سکوتش ز گفته های شما هم رساتر است
دستان من ز پنجره هاتان گشاده تر
پایم ز گیسوان سیاهتان سیاهتر است
قلبم زتیرگی دل کبودتان کبود
چشمم به حال خشکی چشم شما تر است
عشق و امید ومن فسانه نیست
از عاشقانه های خیالی فراتر است
رفيق من، سنگ صبور غم هام
به ديدنم بيا، که خيلي تنهام
هيشکي نمي فهمه، چه حالي دارم
چه دنياي رو به زوالي دارم
مجنونم و دل زده از ليلي ها
خيلي دلم گرفته از خيلي ها
نمونده از جووني هام نشوني
پير شدم، پير تو اي جووني
تنهايي بي سنگ صبور
خونه سرد و سوت و کور
توي شبات ستاره نيست
موندي و راه چاره نيست
اگر چه هيچ کس نيومد
به تنهائيت سري نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بيار و مرد باش...
اگر بياي همون جوري که بودي
کم ميارن حسودا از حسودي
یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبر الیل و النهار
یا محول الحول والاحوال
حوّل حالنا الی احسن الحال
بس کن...حرفامو نذار تو وبلاگ....
من دیگه نمیام اینجا
حالا راحت شدی؟


آنگاه که
غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که
کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که
شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که
بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که
حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که
خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم دستانت را ،
بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگذارده اند ...
ایشالا 100 به این سالها
چی شد اونی شدی که میخواستی؟ چقدر تاثیر داشت؟
حالا از این به بعد باید معلوم شه
بازم میگم ...تو کف نمون من هیچ وقت خودمو معرفی نمی کنم
قصد اذیت کردن هم ندارم قصد سر کار گذاشتن هم ندارم
دوست داری روم به عنوان یه دوست خوب و با مرام اینترنتی حساب کن
دوست دارم کمکت کنم البته اگه اجازه بدی!
آهنگ وبلاگت هم که باز نمیشه اون نوحه ای رو که گذاشته بودی من دانلود کردم
یا علی
خرسند شدیم ازاین که امروز رنگی دگر است نه رنگ دیروز
تا شب نشده رنگ دگر شد گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز
فریاد زدیم که چرخ گردون لیلا تو نداده ای به مجنون...
فریاد بر آمدآن که خاموش کم داد اگر نگیرد افزون.
خاموش شدیم و در خموشی رفتیم سراغ می فروشی ...
فریاد زدیم دوای ما کو؟؟ گویند دواست باده نوشی!!!
هشیار نشد مگر که مدهوش این بار گران بگیرم از دوش
آرام کنار گوش ما گفت این بار گران تو مفت مفروش
از خود به کجا شوی تو پنهان؟؟
از خود به کجا شوی گریزان؟؟
بیداری دل چنین مخوابان سخت آمده است مبخش آسان .
هوشیار شدیم از اینکه هستیم. رفتیم و در میکده بستیم.
با خود به سخن چنین نشستیم...ما باده نخورده ایم و مستیم؟؟
مسجد سر راه از آن گذشتیم بر روی درش چنین نوشتیم...
در میکده هم خدای بینی با مرد خدا اگر نشینی.

آتیل باتیل چرشنبه
بختیم آچیل چرشنبه
حالا اونارو بی خیال....جواد خیلی خوش به حالته واااااااااااااااااااای ی ی ی ی
کاش منم آقا میخواست و می رفتم
خیلی دلم پر میزنه
جواد ،اینبار که رفتی خوب فکرهاتو بکن ،ما منتظر یه جواد دیگه ای هستیم
خیلی متفاوت تر از جوادی که داشتیم ، بذار از دیدنت حظ کنیم
خیلی از کارهارو باید کنار بذاری ها
من که مطمئنم همون طوری که فکرشو میکنم ،میشه! (انشاالله)
فقط یه چیزی !! منو یادت نره
یا ضامن آهو


![]()
كسي قدم به حرم بي مدد نخواهد زد
بدون واسطه دم از احد نخواهد زد
گداي كوي رضا شو كه اين امام رئوف
به سينه احدي دست رد نخواهد زد
ببین من نه هوادارتم نه نگرانت!!!
میتونی به عنوان یه فرشته ی نجات مجازی روی من حساب کنی

اگه دوس داری :بسم الله!
Tanha_bikass00@Yahoo.com
آیدی و ایمیلم ،با هر کدوم راحتتری ولی من زیاد چت نمیام ،دوس داشتی ایمیل بذار.
من کسی هستم که شاید بشه گفت تا حد 50-60 درصد با تحقیقات دورادور به شاختنت دست پیدا کردم...
اینم بگم همین جوری شانسی تو رو انتخاب کردم پس زیاد نگران نباش.
مخلص داداش جوادمون هم هستیم منتظرتم
مطالبی رو که تو قسمت نظرات وبلاگ مینویسی رو میزنم اینجا
و امیدوارم دفعه ی بعد که اومدی تو کلبه خرابم بگی کی هستی ، منتظرم .
به به،مرحبا،هزار آفرین....
نمیدونم چی بگم به والله خوش به حالت این که دیگه آخرشه
منم دعا کن خیلی محتاجم به دعا ،بیشتر از خیلی
منم دلم گیره جواد منم دعا کن به ضامن آهو بگو : آخه اینه رسمش ؟
تا کی باید حسرت رفتن به جوارش تو قلبم بمونه؟ آخ،چه شود؟
جواد بره مشهد بشه پاک و برگرده
خدایا همه ی ماهارو پاکیزه بپذیر
جواد جون اگه میخوای توی حد دنیای مجازی بهم چیزی بگی،
توی وبلاگت یا همین جا یه چیزی بگو تا دفعه ی بعد که اومدم آدرس پست الکترونیکی خودم رو واست بذارم
مخلصت هم هستم مرد مومن،خیلی غافلگیر شدم از خوندن حرفات
دست حق به همرات
خوش حال میشم اگه بدونم این من ... کیه که انقدر نگرانم و هوامو داره ؟
-:- يـــَـا عـــَـلــــِي بــــنِ مـــُـوســــَي الــــرِّضــَــا (ع) -:-
شاهی که به امر حق ملقب به رضاست
راضی بـه قضا و خسرو ملک بقاست
تعداد رضا (ع) هزار و يک شد به حروف
يعنی که رضا (ع) مظهر اسماء خداست

سلام...
بهار در راهه.... صداشو ميشنوين؟...
ميشناسم من صداي پاي اوست... شيوه راه رفتن زيباي اوست...
ميگن بهار كه مياد بايد همه جا پاك پاك باشه...
و مهمتر از همه چيزها دل آدمه....
دلتونو خونه تكوني كردين؟... جلا گرفته؟ ... شده مثله آينه ؟....
آخ...
ميدونم كه همه شماها اونقدر آبي و آسموني هستين
كه دلتون هميشه صاف و پاكه...
قربون دل همه اونهايي كه قلبشون هميشه بهاره...
قربون صفاي دلشون....
.... و اما من گنه کار.....
... براي خونه تكوني دلم ميخوام برم پيش امام رضا... اگه خدا بخواد....
.... ميخوم لحظه سال جدید و پاک باشم ...
ميخوام واسه بخشيده شدن ...
واسه پاك شدن ضامن آهو رو ضامن روسياهي هام كنم....
ميخوام برم واسه توبه... واسه پاك شدن... واسه سپيد شدن... واسه پر و بال
گرفتن واسه پرواز... واسه لايق شدن....

خلوت ظهرعاشورا درسکوتي دردناک فرورفته بود .
امام حسين (ع) شوق رفتن داشت و نگراني آنان را که مانده بودند .
پس از او چه بر سرخاندانش مي آمد ،
چه کسي لبهاي تشنه کودکان را با جرعه اي آب ترمي کرد ؟
چه کسي پيکرپاک عباس را به خاک مي سپرد ؟
سر به سوي آسمان بلند کرد و عرضه داشت؛
خدايا تو شاهدي که به آنان گفتم بازگردند .
تو شاهدي که اين تقديرمن بود نه کودکان بي گناه !
خداوندا مي داني که ياران شهيدم وفادارترين مردمان بودند
و اينک همه به سوي تو شتافتند .
خداوندا شهادت عباس پشتم را شکست !
و علي اصغرم تشنه و آرام درميان دستانم جان داد .
اينک من مانده ام و لشکر بي شماردشمن !
من مانده ام و فرمان و اراده تو ...!
امام تشنه و دل شکسته دست بر زانو نهاد و از زمين برخاست .
آنگاه فرياد برآورد : آيا کسي باقي مانده که مرا ياري کند ؟
آيا خداپرستي هست که درحق ما ازخدا بترسد ؟
آيا فرياد رسي هست که درفرياد رسي ما از خدا اميد ثواب داشته باشد؟
کودکان تشنه و خاموش درخواب بودند .
حضرت زينب (س) ازخيمه بيرون آمد .
مي دانست که اين آخرين ديداراست و لحظه وداع .
مي خواست او را خوب ببيند .
امام حسين (ع) روبه زينب (س) کرد
و گفت : فرزندانم و تورا به خدا مي سپارم .
او تنها کسي است که پشتيبان شما خواهد بود .
صبورباشيد و به خواست خداوند گردن نهيد .
به خدا سوگند که شهادت درراه او سعادت من است.
زينب برزمين نشست .
انگارپاهايش ياراي ايستادن نداشت . شانه هايش خميده بود .
برادر را مي ديد که درپشت پرده اشکهايش دورمي شود ،
پس يکباره گريست .
سکوت ظهرعاشورا در چکا چک شمشيرها و زوزه تيرها شکست
و هزاران زخم بر پيکر مبارک امام حسين (ع) نشست.
آفتاب خاموش شد ؛
وقتي که خيمه ها را به آتش کشيدند .
خاک سوخت ؛
وقتي که زنان و کودکان را با پاي برهنه به اسارت بردند
و فرات درحسرت لب هاي تشنه امام تا هميشه گريست.



